|
|
|
|
|
سلام
پیش نویس : یه سری با اسم و آدرس وبلاگ من رفتن تو بعضی وبلاگ ها حرف های نامربوط که چه عرض کنم فحش های رکیک نوشتن... از کسانی که این نوشته ها توی وبلاگشون نوشته شده پوزش می خوام شدید !! می تونم حدس بزنم که کی اینکار رو کرده اما تا مطمئن نشم چیزی نمی تونم بگم...هر کسی ۳۰ ثانیه هم با من هم کلام شده باشه می فهمه که اینکار ها در قاموس من نمی گنجه !! بلاخره هر چیزی هزینه ای هم داره اما کسی که اینکار رو کرده بدونه که من با این بچه بازی ها کنار نمی کشم. خب حالا برسیم به خودمون و وبلاگ خودمون... من خوشم نمی آد روی وبلاگم موسیقی بذارم چون ممکنه هرکسی دوست داشته باشه موسیقی دلخواهش رو گوش کنه و چیزی که من بذارم اینجا مزاحمش بشه !! این از این. امروز یهو و به صورت خیلی تصادفی برخورد کردم به نوشته ای از چارلز چاپلین که لذت های زندگی رو نوشته بود..برام خیلی جالب اومد که چقدر باهاش احساس همذات پنداری می کنم : توی پرانتز بعد از هر مطلب نظر خودمو می نویسم...ببخشید اگه یه ذره طولانی میشه عاشق شدن (الا یا ایها الساقی ادرکاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها) پی نوشت : فبای الاء ربکما تکذبان ؟؟ یا حق |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 2:9 توسط احمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
می خوام بیام و اینجا بنویسم تا یه ذره آروم بشم...بلاخره وبلاگ که همیشه فقط برای ناراحتی ها و مشکلات نیست !! بعضی وقتا هم می طلبه که بیای و انرژی هیجانت رو اینجا تخلیه کنی...نه نه نه !! اشتباه نکنید !! من آدم خیال پرداز یا خالی بند یا جو گیر و احساساتی نیستم که ۱۰ روزه انقدر عوض بشم(به پست پائینی توجه کنید) فقط چرخ حوادث برای من زودتر می چرخه...تو این ۱۰ ماه چیزهایی دیدم و شنیدم که ... !! هنوز خودم توش موندم. عرض می کردم که می خوام بیام و اینجا بنویسم اما نمیشه !! ذهنم متمرکز نمی شه که چی بنویسم...چی بنویسم که دل خودم راضی بشه...نمی شه !! تصمیم می گیرم که برم و سررسیدم رو باز کنم و با روان نویس مشکی توی قسمت تقویمش که فقط ۳ خط جا داره خاطرات روزانه ام رو که ۳ روزه عقب افتاده بنویسم !! شاید یه روزی اگه زنده بودم یه قسمتی از این ۳ خطی ها رو اینجا نوشتم !! شاید...
تکمله :همچنان یا حسین گویان سبز هستیم... یا حق |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت 2:48 توسط احمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
- این روزا مثل قبل نه اصلا حال و حوصله وبلاگ نویسی رو دارم نه وبلاگ خونی رو.
-این روزا طبع موسیقی من شده : کانتری راک مایلی سایروس، هارد راک لینکین پارک و سنتی ناظری و شجریان !!!! -این روزا بعضی وقتا از خودم شدیدا بدم میاد که چرا آویزون اسباب می شم به جای اینکه به سرچشمه متصل بشم. -این روزا میرم دانشگاه و میام و میرم می دوم و میام و شب ها هم اگه حس و حالی بود میرم بام تهران. -این روزا به اندازه یه حیوان چهارپا غذا می خورم. -این روزا احساس می کنم چقدر فرق کردم. -این روزا احساس می کنم بی تفاوت شدم. -این روزا وبلاگ خوب خیلی کم پیدا می شه. -این روزا دلم برای خیلی چیزا تنگ شده. -این روزا پاییز هم بی احساس شده. -این روزا شدیدا بد اخلاق که نه، سگ اخلاق شدم. -این روزا فکر می کنم کاشکی می شد اقلا به اندازه یک صدم چیزی که ادعا دارم، عمل هم می کردم. -این روزا فکر می کنم کاشکی یه کتاب رو که باز می کنم تا ته ش رو بخونم. -این روزا احساس می کنم برای خیلی از دوستام بی معرفت شدم. -این روزا ذهنم بدون هیچ دلیل خاصی مثل دفترچه نقاشی یه دختربچه ۲ ساله می مونه. -این روزا خیلی از چیزا بر وفق مراد نیست. -این روزا شرق و غربم رو گم کردم...راجع به برخی از مسائل تردید پیدا کردم. -این روزا چرا نمی تونم محاسبات رو ذهنی انجام بدم ؟ -این روزا فکر می کنم ایا همه از من باهوش تر و زرنگ تر هستن ؟!! احساس می کنم کودن شدم...شاید هم بودم !! -...
پی نوشت : این پست یه جورایی یه اعترافنامه بود...خیلی از قاعده هایی هم که سعی می کردم رعایتشون کنم زیر پا گذاشته شده در این پست...بیشتر از این هم صلاح نمی بینم چیزی بگم و آبروی خودم رو ببرم !! خدایا تو بهتر می دونی که من چطوری شدم ...والّا خودمم نمی دونم. پس خودت هوای ما رو هم داشته باش. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 20:30 توسط احمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
بی مقدمه می گم...تا داره حسش میاد می گم : امروز صبح برای کاری رفته بودم ساوه... ساعت ۹ از آزادی راه افتادیم با یکی از بچه ها !! به ظاهر با هم می گفتیم و می خندیدیم...ولی یاد یه چیزایی می افتادم !! اگه یه وقت دیدید من مردم مطمئن باشید نه از ضرب باتوم بوده، نه ضرب گلوله، نه سکته قلبی، نه تصادف رانندگی، نه... اگر مردم دلیلش فقط و فقط نوستالژی بوده. چیزی که این روزا و بهتر بگم اکثر روزا حس عذابی توام با لذت به من می ده !! یاد روزی افتادم که رفته بودیم برای ثبت نام دانشگاه...دقیقا مثل امروز توی ماه رمضون بود...دقیقا مثل امروز آفتاب شدیدی می تابید !! دقیقا مثل امروز کلی از این اتاق به اون اتاق شدیم... دقیقا مثل امروز از نزدیکای ظهر شدیدا احساس گرسنگی می کردم !! ولی تفاوت هایی هم داره !! اما من حوصله ندارم اونا رو بگم چون اگه بگم از چیزی که باعث شد یهو بیام اپ کنم دور می شم !! الان داشتم با دوستی صحبت می کردم...دقیقا زیر پنجره نشستم و تا حدود ۲۰ دقیقه پیش حال و هوای خیلی خوبی داشتم !! چون با یکی از بهترین دوستام آخرشبی رفتیم بیرون و کلی خندیدیم... با این رفیقم خیلی حال می کنم...واقعا پسر خوبیه...مهراد !! می شناسینش ؟!! می گفتم حال خوبی داشتم که یهو یه باد خنک وزید...پنچره اتاقم هم چهار تاق بازه اون باد یهو اومد تو صورت من !! بوی خوش باد های پاییزی رو داشت... دیگه از پاییز بدم نمی آد !! ولی این نوستالژی که ولم نمی کنه !! خیلی وقت بود که محسن گوش نکرده بودم...سنگ صبور!! یهو دلم براش تنگ شد !! سریع موسیقی رو از هاوس و ترنس و راک به پاپ محسن تغییر دادم... یه ذره اروم شدم !! دیگه باد نمی آد...ولی همون یه دونه کافی بود برای من تا یه سبد از آرزو ها و خواسته ها رو جلوی چشمم ببینم که خیلی هاش حالا حالا ها برای من دست نیافتنیه !!! حالا یا بی عرضگی شخص خودمه یا شرایط زندگی و جبر زمانه !! برای بعضی هاش هم باید تلاش کرد..نه فقط من که همه...برای آزادی کشورمون باید همگی تلاش کنیم... اما حیف که این سبدی که الان جلوی روم سبز شده میوه های رسیده ش خواسته های شخصی من هستن...میوه های رسیده دست نیافتنی... ترکیبی از گذشته تلخ و شیرینی که دیگه نیست و آینده ای که مبهمه و معلوم نیست !! آزادی کشورم که همیشه اول صف کلمات نوک زبون من هنگام افطاره، الان ته این سبد نشسته...چرا ؟!! خود خواه شدم یا بی تفاوت ؟!! ای لعنت بر این نوستالژی !! اون موقع که این چیز ها توی کله من گشت می زد که از این خبرا نبود...وقتی اون سال ما رفتیم ساوه که کسی دنبال آزادی زندانی های سیاسی نبود...وقتی که آفتاب می تابید تو فرق سرمون که کسی دنبال گرفتن رایش نبود !! وقتی سر ظهر احساس گرسنگی می کردم که کسی به فکر شهدای جنبش سبز نبود !! هر کسی بود و آرزو ها و خواسته های خودش !! من هم مگه کسی جز یکی از همه هستم ؟! ای لعنت بر این نوستالژی که باز این چیزها رو تو دل من زنده کرد...ای لعنت بر این باد پاییزی که هر چی می کشم از دست توئه...آخه الان هم وقت وزیدن بود ؟!! خب چرا چیزهایی رو یاد من می اندازی که نمی شه ؟! چرا نمی ذاری بی تفاوت باشم ؟!! چرا نمی ذاری به مبارزه مدنی م برسم ؟!! می خوای منو از راهم منحرف کنی ؟!! بی خیال !! حوصله ندارم...خوابم هم میاد...کلی کار دارم فردا... ما رو بی خیال شو !! تنهای بی سنگ صبور خونه سرد و سوت و کور توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست اگرچه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد اما تو کوه درد باش طافت بیار و مرد باش
پی نوشت : این آهنگ جزئی از اون نوستالژی هاست و الا انقدر ها هم داغون نیستم...همچنان دعای ما آزادی همه زندانی های دربنده...و از جمله بزرگترین این زندانی ها ایران !!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 3:9 توسط احمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام اگه دقت کرده باشید من به اتفاقات تقویم خیلی توجهی ندارم...حتی برای عید نوروز هم اینجا رو آپ نکردم و مطلبی درباره اش نذاشتم...حالا الان نوبت رمضونه...ولی این یکیو به دلایل زیادی دلم نیومد راجع بهش چیزی ننویسم...وبلاگ های زیادی رو سر زدم...تقریبا همه چیزی راجع بهش نوشته بودن که می دونم و می دونید..پس چه کار کنم که هم حوصله شما سر نره هم خودم ؟! راستش سال های پیش بعضی وقت ها مناجات "این دهان بستی" رو از شجریان پخش می کرد...البته نه کامل...شاید من خودم در طول ماه رمضان سال پیش فقط ۱ بار اون رو کامل از تلویزیون شنیدم...ولی حالا که همون ناقصش رو هم پخش نمی کنند...این مناجات شعر خیلی خیلی قشنگی داره که هر چی بیشتر روش فکر کنی بیشتر خوشت میاد و چیزهای بیشتری دستگیرت می شه...می خوام اون رو بنویسم...شعر از مولویه ولی نه یک شعر واحد...بلکه توسط استاد شجریان از شعر های مختلف مولانا برداشته و تنظیم شده ولی جالب اینجاست که با این همه بسیار منسجم و مستحکمه...این نشان از هنر دو بزرگ مرد داره...یکی مولانا جلال الدین و دیگری محمدرضا شجریان. این دهان بستی دهانی باز شد تا خورنده لقمه های راز شد لب فرو بند از طعام و از شراب سوی خوان آسمانی کن شتاب گر تو این انبان ز نان خالی کنی پر ز گوهر های اجلالی کنی طفل جان از شیر شیطان باز کن بعد از آنش با ملک انباز کن چند خوردی چرب و شیرین از طعام امتحان کن چند روزی در صیام چند شب ها خواب را گشتی اسیر یک شبی بیدار شو دولت بگیر راستش یه حسی دارم...این اولین ماه رمضونی خواهد بود که بدون بابام سر خواهیم کرد...یاد روزایی می افتم که از سر کار بر می گشت...یاد وقتایی که دم افطار با هم می رفتیم خرید برای افطار...نون تازه یا حلیم یا... چه شب هایی رو که با هم تا سحر می نشستیم و از هر دری صحبت می کردیم...بابام بیشتر از اینکه پدرم باشه رفیقم بود...شب های قدر... نه من اهل هیئت بازی بودم نه بابام...با هم می نشستیم تا صبح صحبت می کردیم...به جای اینکه الکی دعا بخونیم و هیچی نفهمیم درمورد مسائل دینی صحبت می کردیم...یعنی بابام صحبت می کرد من فقط گوش میدادم...کتاب های زیادی در مورد مسائل دینی خونده بود...کل تفسیر المیزان رو هم...سعی می کردیم خدا رو بهتر بشناسیم...دین رو...علی (ع) رو...چه چیزها که اون شب ها ازش یاد گرفتم...از بابام الان چی مونده ؟؟ یه نام نیک فقط : سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز مرده آن است که نامش به نکوئی نبردند بگذریم... یه نصیحت دارم... اول به خودم بعد هم به هر کسی که این پست رو می خونه: رمضان...از رمض میاد...یعنی سوختن...سوختن گناه ها...ماه مهمانی خدا...چه خوب گفتن ماه عسل !! بیاید همه با هم گناهانمون رو، کدورت ها رو، غیبت ها رو، دو رویی ها رو، ریا ها رو، همه و همه رو برمضونیم بره پی کارش...از نو شروع کنیم !! خدا هم ارحم الراحمینه...برای اینکه واسه ما ۱ ماه برای جبران گذاشته...تازه یک ماهی که توش شبی هست که از ۱۰۰۰ ماه بهتره...دیگه از این بهتر چی می خوایم ؟! واقعا که ماه عسله !!
پی نوشت : خیلی از خانواده ها هستن که عزیزی رو در بند دارن...حتی توی ماه مبارک...ماه رحمت خدا..عجب که خدا همه گناهان بنده هاش رو می بخشه اما آقایون گناهان ثابت نشده دوستان ما رو نه !! حتی توی ماه رحمت خدا...پس برای خانواده هاشون و خودشون درخواست صبر داریم و اجر دنیوی و اخروی، و برای همه پیروزی : ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین ولی برای ما این مناسب تره : ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الظالمین
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 4:23 توسط احمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
دیگه داشت از وبلاگ خودم بدم میومد که دیگه داشت می گندید انقدر به روز نشده بود...ولی برای نوشتن حس و حال شرط اصلیه که این روزا هیچ کس فکر نمی کنم داشته باشه ... دارید ؟!! امتحانا تقریبا تموم شد و چیزی که برام مونده فقط یه درد ساده کتف و گردنه!!! من سر کنکور هم انقدر عصبی نبودم که سر این امتحانا بودم !! آخه تو این اوضاع کشور کی حوصله درس خوندن داره !؟؟ توی این روزا سیر حوادث داره خیلی سریع پیش می ره... از تظاهرات خیابانی و شهید ها و دادگاه ننگین و الان هم که تنفیذ نمایشی و ... فردا هم که تحلیفه !!! آخه من نمی دونم این آقا می خواد به چی قسم بخوره ؟؟ به همه اون چیزهایی که در این چهارسال و مخصوصا در این ۲ ماه اخیر زیر پا گذاشته ؟!!! عجیبه برام که کسی که در زمان دانشجویی و بعد از تسخیر سفارت امریکا، در انجمن اسلامی دانشجویان طرح تسخیر سفارت شوروی رو مطرح کرده حالا چطور روسیه رو بزرگترین هم پیمان خودش می دونه( مصاحبه با اعضای انجمن اسلامی دانشگاه های تهران در سال ۵۸، هفته نامه شهروند امروز)...عجیبه که الان بزرگترین حامیان دولت کمونیست ها هستند (روسیه و چین)!! اتفاقا اشتراکاتی هم دارن...هر دو به این اعتقاد دارن که هدف وسیله رو توجیه می کنه... حالا با این فرق که احمدی نژاد میگه برای مصالح اسلام وسیله توجیه می شه...یعنی اینها خودشون رو از قرآن هم فراتر می دونن... هر دو میگن افزایش حقوق کارگر ها...حالا با این فرق که احمدی نژاد می گه افزایش حقوق طبقه فرودست...جفتشون اقدامات پوپولیستی رو در صدر برنامه هاشون دارن...مثل همین شعار ها... حالا چیزهای دیگه ای هم هست که از حوصله من و این نوشته خارجه... بگذریم : دارم به این فکر می کنم که این آقایون فکر نمی کنن شاید این حرف درست باشه ؟!! "چنین است رسم سرای درشت گهی پشت به زین و گهی زین به پشت" "دریاب کنون که نعمتت هست به دست کاین دولت و ملک می رود دست به دست" به این فکر نمی کنن که روزی که در مسند قدرت نباشن و شرایط بر علیه شون باشه چه کار می خوان بکنن ؟!! آیا تمام مراجع تقلید و مردم و فعالان سیاسی و دانشگاهیان و ... اشتباه می کنن و فقط این آقایون راست می گن ؟!! ببینم آیا اینها تاریخ صدر اسلام رو خوندن ؟!!آیا اصلا تا به حال قرآن رو به فارسی خوندن تا متوجه معانی ش بشن ؟!! آیا حدیث ها رو شنیدن ؟!! آیا از حقوق بشر اطلاعی دارن ؟!! آیا می دونن انسانیت چیه ؟!! آیا وجدان دارن ؟!! آخه کی می تونه در برابر این کشته ها و شهدا سکوت کنه ؟!! خوبه مثال حی و حاضر پیش رومون هست...همین مجاهدین خلق که این همه جنایت کردن و ترور کردن و در نهایت با همکاری با صدام به ایران خیانت کردن، امروز سرنوشتشون چیه ؟!! چی به دست آوردن ؟!! سرنوشت همه مستبدین تاریخ چی بوده ؟!! همین صدام در نهایت چی شد ؟!! همین موقع هاست که آیه ۹ سوره یس یاد ادم میاد : " و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا فاغشیناهم فهم لا یبصرون" و (راه خیر را) از پیش و پس بر آنها سد کردیم و بر چشم شان هم پرده افکندیم که هیچ راه حق نبینند. این روزا بارها به کاری که داریم می کنیم و راهی که داریم می ریم فکر کردم و بهش شک کردم و به قرآن مراجعه کردم و مطالعه کردم و هر بار به نتیجه واحدی رسیدم... الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا... خدایا دست ما رو هم بگیر !!
پ.ن : دوست نداشتم اینجا خیلی سیاسی بنویسم چون که تمام روزمون شده سیاست و اخبار و بحث سیاسی و .... می خواستم این جا رو برای خودم نگه دارم ولی دیدم نمی شه تو این شرایط مملکت بعد از ۴۰-۵۰ روز بیام و عین سیب زمینی پشندی نسبت به خیلی چیزا بی تفاوت باشم!!! پ.ن ۲ : خیلی بده که آدم از روی ظاهر کسی قضاوت کنه نه ؟!! تو این روزا با خیلی از هوادارای احمدی نژاد که بحث می کردیم یه طوری به آدم نگاه می کنن که انگار ما بی دین و ایمون هستیم... آخه مدل مو وتی شرت تنگ و شلوار جین و اینا که ملاک نمیشه... مهم ذات و باطن آدمه... جالب اینه که وقتی هم برای اثبات اینکه اعتقاد داری و اینا از قران و اینا استفاده می کنی فکر می کنن که برای پیشبرد اهدافت اینکار رو می کنی و در واقع اعتقادی نداری...عجب !! پ.ن ۳ : حالا یه چیزی بگم بخندید... روز ۹ مرداد رفته بودیم بهشت زهرا برای برگذاری مراسم چهلم شهدای حوادث اخیر. من ۲-۳ متری مهدی کروبی بودم که یهو دوستان حمله کردن و یه حال اساسی به ملت دادن... این وسط یه ضربه باتوم هم روانه فرق سر ما شد...نفهمیدم فقط مثل فشنگ فرار کردم!! کمی اونورتر یه مرد مسن که سر و کله خونی من رو دید ، اومد من رو بغل کرد و با لحن محزونی گفت : "بهت تسلیت می گم"
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 4:37 توسط احمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
خشک آمد کشتگاه در جوار کشت همسایه. گر چه می گویند: « می گریند روی ساحل نزدیک سوگواران در میان سوگواران.» قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟ بر بساطی که بساطی نیست در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست و جدار دنده های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می ترکد ـــ چون دل یاران که در هجران یاران ـــ قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟
پی نوشت : امروز صحنه ای دیدم که هم شدیدا دلم به درد اومد و شدیدا احساس عذاب وجدان کردم...دسته جمعی داشتیم خیابون شادمان رو به طرف خیابون آزادی حرکت می کردیم که یهو فریاد های گنگ یه نفر از پشت سر همه رو میخکوب کرد... یه لباس شخصی به همراه ۳ نفر دیگه با یه پژو ۴۰۵ یه جوون رو اول بهش شوک زدند بعد هم به زور چپوندنش تو ماشین و بردنش...اونی که بهش شوک زد طوری جلیقه اش رو گرفته بود که معلوم بود مسلح به سلاح گرمه...کاشکی همه ۱۰ نفری که اونجا بودیم نمی ذاشتیم که ببرنش...خدایا ببخش ما رو گرچه خودت هم می دونی کاری از دست ما ساخته نبود..!!! پی نوشت ۲: الا بذکر الله تطمئن القلوب پی نوشت ۳: ندا رو کشتن...خدایا نمی دونم گناه اون بیچاره چی بود؟؟ به جرم اینکه با پدرش اومده از حق قانونیش دفاع کنه؟؟؟ دارم دیوونه می شم!!! خواهش می کنم از دوستانی که اومدن تو وبلاگ من برای شادی روح این عزیز یه فاتحه بخونن... پی نوشت ۴: ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياءُ عند ربهم يرزقون |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 3:13 توسط احمد رضا
|
|
||